امروز که سوار سرویس شدم صدای نوار تمام ماشینو پر کرده بود و خلاف ادبه ، از اون نوارای قری
، خلاصه با اینکه زیاد حالم خوب نبود ولی شادی موزیک حالمو بهتر کرد و تمام راه با چشمای بسته تو ذهنم با نوار رقصیدم ( دلم خیلی مهمونی و رقص می خواد ، خدا رو شکر هفته دیگه عروسی دعوتیم
) . بعد از اون شادی اول صبح :
امروز که اوضاع جسمی ما رو به راه نیست ، دقیقا 4 تا جلسه اعصاب خراب کن گذاشتن که حتی فرصت نهار خوردن هم نداشتم
.
رییس ، جلسه تشکیل داده و به خاطر اینکه از کل بچه های واحد زهر چشم بگیره پست و وظایف بچه ها رو با هم جابه جا کرده
.
تو جلسه هماهنگی با مسئولان ، مدیر عامل جدید اینقدر ناله کرد و از وضعیت بد کارخونه گفت که جمیعا تصمیم گرفتیم یه پولی جمع کنیم بدیم به اینا تا مشکلاتشون حل شه
.
یکی از دوستان خارج از شرکت که ما داریم از روی انسانیت کمکش می کنیم تو کاراش ، گیر داده تو این شلوغ پلوغی ، که باید بیای اینجا تا با هم یه نشست داشته باشیم ، حالا یکی اینو توجیح کنه که ما نمی تونیم رو پاهامون وایسیم
از صبح یه بنده خدایی هی زنگ میزنه به گوشیه ما میگه عزیزم تو خودت دیروز به من شماره دادی، حالا هرچی ما میگیم بابا بی خیال ما اون موقع که می تونستیم شماره بدیم این کار رو نکردیم حالا که دیگه خیر سرمون متعهدیم ، ول کن نیست که نیست
.
از مجله تدبیر زنگ زدن که خانم ، مقاله شما رفته زیر چاپ و 10 هم منتشر میشه اگه تا 20 تم مجله دستتون نرسید با ما تماس بگیرید حالا بیا توضیح بده که بابا درسته ما مقاله می نویسیم ولی باور کنید هوش و حواس درست و حسابی نداریم
.
من دارم فکر می کنم خوب شد روزم رو با شادی و رقص ذهنی شروع کردم وگرنه فکر کنم حتما اخر امروز می پوکیدم .