.




 
 

 
.
 
 


 
درباره :برای اینکه با روحیات و نوشتهای این وبلاگ آشنا بشوید بیشتر از 5 دقیقه وقت لازم نیست . سعی کردم صداقت و سادگی را در نوشته هایم حس کنید .
پروفایل مدیر :




RSS
 
روز نوشت 72 – یک موجودی که گویا هنوز زنده است
  تاریخ ارسال ۱۳٩۱/۳/۱ در ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ

امروز که سوار سرویس شدم صدای نوار تمام ماشینو پر کرده بود و خلاف ادبه ، از اون نوارای قری ساکت، خلاصه با اینکه زیاد حالم خوب نبود ولی شادی موزیک حالمو بهتر کرد و تمام راه با چشمای بسته تو ذهنم با نوار رقصیدم  ( دلم خیلی مهمونی و رقص می خواد ، خدا رو شکر هفته دیگه عروسی دعوتیمتشویق) . بعد از اون شادی اول صبح  :

امروز که اوضاع جسمی ما رو به راه نیست ، دقیقا 4 تا جلسه اعصاب خراب کن گذاشتن که حتی فرصت نهار خوردن هم نداشتم کلافه.

رییس ، جلسه تشکیل داده و به خاطر اینکه از کل بچه های واحد زهر چشم بگیره پست و وظایف بچه ها رو با هم جابه جا کردهسوال .

تو جلسه هماهنگی با مسئولان ، مدیر عامل جدید اینقدر ناله کرد و از وضعیت بد کارخونه گفت که جمیعا تصمیم گرفتیم یه پولی جمع کنیم بدیم به اینا تا مشکلاتشون حل شه  فرشته.

یکی از دوستان خارج از شرکت که ما داریم از روی انسانیت کمکش می کنیم تو کاراش ، گیر داده تو این شلوغ پلوغی ، که باید بیای اینجا تا با هم یه نشست داشته باشیم ، حالا یکی اینو توجیح کنه که ما نمی تونیم رو پاهامون وایسیمگریه

از صبح یه بنده خدایی هی زنگ میزنه به گوشیه ما میگه عزیزم تو خودت دیروز به من شماره دادی، حالا هرچی ما میگیم بابا بی خیال ما اون موقع که می تونستیم شماره بدیم این کار  رو نکردیم حالا که دیگه خیر سرمون متعهدیم ، ول کن نیست که نیست از خود راضی.

از مجله تدبیر زنگ زدن که خانم ، مقاله شما رفته زیر چاپ و 10 هم منتشر میشه اگه تا 20 تم مجله دستتون نرسید با ما تماس بگیرید حالا بیا توضیح بده که بابا درسته ما مقاله می نویسیم ولی باور کنید هوش و حواس درست و حسابی نداریممتفکر .

من دارم فکر می کنم خوب شد روزم رو با شادی و رقص ذهنی شروع کردم وگرنه فکر کنم حتما اخر امروز می پوکیدم .

 



 
.:: نظرات () ::.
 
روز نوشت 71 – پراکنده نویسی
  تاریخ ارسال ۱۳٩۱/٢/٢٦ در ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ
  • این روزا صبحها واقعا هوا خوبه ، وقتی پنجره پایینه و باد خنک صبح به صورتت می خوره حس میکنی انگار یکی از اون بالا داره صورتت رو نوازش میکنه و میگه برو هوا تو دارم .
  • یکی دیگه از پرسنل شرکت داره کارشو عوض میکنه و میره ، دوباره فکرم مشغول میشه ، دوباره فکر می کنم باید کارم رو عوض کنم ، حس می کنم خستم از این کار ، از این محیط ، از اینکه فقط دارم دانشم رو به بقیه می دم و به خودم هیچی اضافه نمیشه و.. می دونم خیلی زود بعد از رفتنش دوباره به حالت عادی برمی گردم یعنی تبدیل شدم به یه ادمی که از ریسک کردن و تغییر شرایطش می ترسه ؟
  • دارم خودم رو از نظر ذهنی برای بچه دار شدن اماده می کنم ، اینقدر بهش فکر کردم که دارم به این نتیجه میرسم که واقعا الان امادگیشو ندارم ، یعنی منی که اینقدر نقص تو رفتارهای خودم هست می تونم یه بچه رو تربیت کنم ؟
  • دوست دارم کوروش بیاد تهران و کارش اینجا باشه ، حس می کنم دیگه تنهایی  برام خیلی سخته ، از اونطرف اینقدر این 2 ساله تنهایی زندگی کردم نمی دونم می تونم با کوروش برای یه مدت طولانی زیر یک سقف زندگی کنیم ، می ترسم !
  • احساس می کنم باید برای زندگیم یه تصمیم مهم بگیرم یه تصمیمی که بشه زیر بنای تمام تصمیمات مهم دیگه در زندگی، ولی نمی دونم کدوم یکی از مسائلی که این روزا ذهنمو درگیر کرده مهم تره ؟
  • خلاصه اینکه حالم خوبه ، زندگی ارومه و خدا رو شکر همه کسانی که دور  و برم هستند اروم دارند زندگی میکنن خدایا این ارامش رو تداوم ببخش . خدایا دستم به اسمان نمی رسه  تو که دستت به زمین می رسه بلندم کن

 



 
.:: نظرات () ::.
 
روز نوشت 70 - زن
  تاریخ ارسال ۱۳٩۱/٢/٢۳ در ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ

قویترین آدم جهان اونی نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یک ضرب بزنه .

قویترین آدم جهان زنیه که با وجود نامردیها ، مزاحمتها ، زورگویی و ترس ،

هنوز تو این جامعه درس میخونه، رانندگی می کنه ، کار میکنه ،

مادر میشه و به بچه اش یاد میده انسان باشه



 
.:: نظرات () ::.
 
روزنوشت 69 - دلی ارام و مطمئن
  تاریخ ارسال ۱۳٩۱/٢/۱٧ در ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ

با هم دعوامون میشه ، از هم ایراد می گیریم ، حرفهایی به هم می زنیم که هر کسی گوش بده متوجه میشه دنیاهامون با هم تفاوت داره ، چیزهایی که دوست داریم ، رفتارهایی که می پسندیم ، توقعاتی که داریم همه و همه رو مسلسل وار رو سر هم خراب می کنیم ، کار به جایی می رسه که کوروش دیگه اصلا گوش نمی ده و فقط از خودش دفاع می­کنه ، اون رگ به اصطلاح مردونش می زنه بالا ، صداشو کلفت می کنه الفاظی رو به کار می بره و تو رو متهم به چیزهایی می کنه که دلت می شکنه آتیش می گیری و انوقت تو هم قاطی می کنی ولی تو دایره لغات فحشیت چند تا کلمه بیشتر نیست که محدود میشه به غلط کردی ، احمقی و خیلی دلت سوخته باشه بهش میگی کثافت که همینها هم برای اون برخورندست ، خلاصه آخرش وقتی می بینی نمی تونی با لغات خودت رو خالی کنی صدای تو هم میره بالا و نهایتا معمولا با جمله "دیگه بسته ، دیگه نمی خوام چیزی بشنوم "  این سکانس دعوا رو تموم می کنی . بعد از یک دعوای مفصل و قهر یکی دو روزه با هم دوباره صحبت می کنیم این بار با ارامش و هر دو می خوایم که صلح برقرار بشه ایرادهایی که هست رو می گیم و مثل همیشه که کوروش بعد یک دعوای سخت راحت اشتباهاتش رو می پذیره قبول می کنه که ایرادها چی بوده و قول می ده دیگه تکرار نشه و من مطمئن هستم هیچ کس تغییر نمی کنه مگر اینکه واقعا قبول داشته باشه که ایراد داره  و من و کوروش بارها و بارها در موردش با هم صحبت کردیم و خیلی مسخره است که عمده دعواهای ما بر می گرده به چندتا مورد ، که در موضوعات مختلف به شکلهای متفاوتی خودشون رو نشون میدن و هر بار هم فکر می­کنیم حلشون کردیم ، بعد از اون دعوا و صلح ، زندگی گل و بلبل میشه ، تمام وظایف سر جاش انجام میشه ، تمام لامپهای سوخته تعویض میشه ، تمام مشکلات فنی برطرف میشه ، احترام و محبت چند برابر میشه ، من بهترین زن دنیام و خیلی فهمیده و باشعورم و اینجاست که من هم فکر می کنم بالاخره ما زبون هم رو فهمیدیم و اون تفاهمی که میگن بعد از چند وقت زندگی ، ادما بدست میارن رو بدست اوردیم  . تا دوباره تقی به توقی می خوره و روز از نو و روزی از نو ، خدایا دیگه نمی دونم چطور باید رفتار کنم و حرف بزنم ، اینقدر از طرق مختلف سعی کردم به این تفاهمه برسیم که فکر می کنم شاید دارم سعی بیخودی می کنم ، نمیدونم کجای کار اشتباست فقط این رو می دونم دلم ارامش و اطمینان می خواد .



 
.:: نظرات () ::.
 
روز نوشت 68 – راحت بخواب
  تاریخ ارسال ۱۳٩۱/٢/۱۳ در ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ

 یه چند وقتی است ، یعنی بعد تعطیلات عید ، بنده تصمیم گرفتم که بدون رخش و با سرویس بیام سرکار  ، با کلی این ور و اونور کردن و چک کردن مسیر سرویسا و کلی عزت و احترامی که مثلا برای ما قائل شدن قرار شد سرویس یه جایی تقریبا با فاصله 10 دقیقه ای البته با ماشین ، از منزل ، بنده رو سوار کنه ، بماند که ما این 10 دقیقه رو همه جوره سنجیدیم و بالاخره چون صبح زود باید چرخ اقتصاد این مملکت رو بچرخونیم بهترین راه رو در این دیدیم ،که با رخش خودمان تا محل مذکور بیایم و رخش را قفل و بست بزنیم و سوار سرویس شویم تا بعدظهر که برگردیم و مجدد با رخش به خانه برویم . سرویسی که برای مسئولین می گذارند از نوع سواریست و سرویس ما هم یک آردی می باشد با 4 سرنشین که مثلا همه ما خیرسرمان مسئولیم ، چیدمان به این صورت است که یک آقا جلو می نشیند و یک خانم کنار پنجره پشت راننده و یک آقا هم این طرف در کنار این یکی پنجره و بنده هم آخرین نفر هستم و مسلما وسط این دو ،  ما روز اول خوشحال و شادمان سوار سرویس شدیم و با صدایی رسا سلامی کردیم و صبح بخیری گفتیم و دیدیم از کسی جوابی نیامد غیر از راننده که زیر لب چیزی گفت و آن هم مفهوم نبود، تازه به خودمان امدیم که زن حسابی اخر ساعت 6 صبح این چه حال و احوالیست که می پرسی وقتی همه خوابند و با خجالت سر جای خود نشستیم حال هرچقدر نگاه می کنیم تا پای خود را دوطرف بگذاریم می بینیم این طرف اقای محترم خوابیده و صحیح نیست ان طرف هم خانم به دلیل قد بلندی که دارند کج نشسته اند و کل زیر پا گرفته شده و ایشان هم خوابند و بنده ماندم و دو لنگ در هوا مانده که در آغوش گرفتم تا خود کارخانه که 45 دقیقه به طول انجامید . روز بعد دیدیم باز همین بساط است و من حیران که این اقای بغل دستی که پیاده می شود تا من بنشینم و خانم انطرفی هم که برای نشستن من کیفش را از وسط بر می دارد پس چطور است هنوز من جابه جا نشده اینها خوابشان می برد  ، بعد از گذشت یک هفته دیدم اگر به این منوال پیش برود بنده از ناحیه کمر و پا دچار مشکلات اساسی خواهم شد ، بنابراین تصمیم گرفتم قبل از ورود به ماشین و جابه جا شدن در اسرع وقت پاهایم را در دو طرف جاسازی نمایم تا دوستان نخوابیده­اند ، خیلی خوشحال از نقشه خود منتظر سرویس شدم که از شانس بنده وقتی سرویس رسید دیدم آقای سمت راست نیامده و خود به خود نقشه به روز دیگری موکول شد تا روز موعود که بنده در یک حرکت انتحاری وقتی وارد سرویس شدم ابتدا پای چپ خود را در سمتی که خانم نشسته بود و بعد پای راست خود را در سمت مقابل فرو کردم و در دل بسیار به زرنگی خود بالیدم بعد از چند دقیقه دیدم دوستان دوباره به خواب رفتن و بنده از ترس اینکه انها را بیدار نکنم و بهشان برخورد نکنم تا خود کارخانه نمی توانستم پاهایم را تکان دهم القصه  بعد از تمام این تلاشها تازه چند روزیست که فهمیده ام من هم باید مثل آنها خودم را به خواب بزنم تا اگر بهشان برخورد کردم یا خواستم جای بیشتری اشغال کنم انها بگذارند به حساب خواب بودنم نه خودخواهی و زیاده خواهیم مثل تمام کسانی که خود را به خواب زدند و راحت زندگی می کنن .

 



 
.:: نظرات () ::.
 
روز نوشت 67 – آخر هفته
  تاریخ ارسال ۱۳٩۱/۱/۳٠ در ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ

آخر هفته سرم خیلی شلوغه کوروش فردا بعدظهر میاد ، شب مهمونی دعوتیم ، جمعه نهارم خواهری و همسرش و ارشیا پیشمونن ، تولد خواهریه ، اگه بشه بعد ظهر جمعه هم بریم پیش خاله ها برای عید دیدنی (چون کوروش 10 فروردین رفت خارک بعضی از عید دیدنیها باقی مونده )، خلاصه تو این بی وقتی یکی از دوستا که فردا تولدشه اومده میگه فردا بیان با هم بریم کافی شاپ اونم کی 6 بعد ظهر میگم من نمی تونم بیام ، شما برین ، میگه تو رو خدا شوهرتو بپیچون بیا ، خندم گرفت فکر کن ما تو ماه چقدر پیش  هم هستیم که حالا همدیگر رو بپیچونیم ؟ خلاصه با کلی دردسر و اینکه این رفیقمون از دستم ناراحت شد راضیش کردم که نرم ، نمیدونم چرا اینجوریه همیشه همه کارها با هم میاد سراغ ادم حالا بعضی آخر هفته ها بیکار بیکاری !!!!

ایندفعه دلم خیلی برای کوروش تنگ شده ، خوشحالم فردا میاد .

کاش می دانستی دنیای من در لبخندهای تو ، لمس کردن احساست ، گرفتن دستانت ، خلاصه می شود ... به همین سادگی برای تمام لحظه های با من نبودنت دلتنگی می کنم ...

 



 
.:: نظرات () ::.
 
روز نوشت66 – دلم گوش شنوا می خواهد
  تاریخ ارسال ۱۳٩۱/۱/٢٢ در ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ

شده بعضی وقتا اینقدر حرف داشته باشی انقدر دلت پُر باشه که بگی وقتی بهش زنگ زدم همه رو بهش میگم ، بارها حرفهایی که می خوای بگی رو برای خودت تکرار کنی ، حتی یک لحظه هم تو تنهایت تو منطقت به این نتیجه نرسی که حرفات درست و بجا نیست ، اینقدر برات دلایلت واضح و روشنه که فکر می کنی فهمیدنشون اصلا کار پیچیده و سختی نیست و وقتی زمانش می رسه وقتی باهاش صحبت می کنی تو دوتا جمله اول می فهمی باید سکوت اختیار کنی ، دنیاتون خیلی با هم متفاوته ، خیلی دورین از هم ، ترجیح می دی اروم پشت تلفن به یه گوشه خیره بشی و در حالی که یه سنگینی رو قلبت و یه بغض تو گلوت حس می کنی ،  بگی " باشه ، کاری نداری ؟ "



 
.:: نظرات () ::.
 
روز نوشت 65 – سال نو مبارک
  تاریخ ارسال ۱۳٩۱/۱/۱٩ در ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ

صبح که از در اومدم بیرون از اون بارو­نای بهاری شدید میومد و از هوا طراوت و پاکی می بارید خلاصه کلی با هوا حال کردم . امروز روز اول کاری ،سال 91 برای منه بعد از کلی خوشگذرونی امروز اومدم سر کار .

بعد از تحویل سال رفتیم خونه دایی خدابیامرز چون سال اولی بود که پشمون نبود ، بعد هم با مامان و بابا و خواهرا و شوهرخواهرا و بچه هاشون رفتیم سمت کاشان ، کلی بهمون خوش گذشت و تا 5 ام عید کاشان بودیم واقعا شهر قشنگ و تاریخیه . بعدش یه روز تهران بودیم و بعدش رفتیم شمال کوروش باید شنبه میرفت خارک که جمعه برگشت تهران ولی من تا پنج شنبه شمال بودم و کلی صفا کردم هر چند دلم می خواست  کوروشم بود ولی چه میشه کرد . خلاصه از چندتا دعوای بین من کوروش بگذریم بقیش عالی بود . امیدوارم امسال سال خیلی خوبی باشه پر از شادی و ارامش



 
.:: نظرات () ::.
 
........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 
 
 

  .:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.